۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

بوی باران تازه می آید


بوی باران تازه می آید


نکند بوی چشم تر باشد؟

نکند بوی چشم تر باشد؟

سخنی از وفا شنیده نشد

نکند گوش خلق کر باشد؟

نکند عشق در برابر عقل

دست از پای دراز تر باشد؟

نکند پرده چون فرو افتد

داستان داستانه زر باشد؟

زیر این نیم کاسه های قشنگ

نکند کاسه ایی دگر باشد؟

نکند آنکه درس دین می داد

از خدا پاک بی خبر باشد؟

همچو سرو ایستادن در این باد

نکند پاسخش تبر باشد؟

نور کیوان در آسمان شب

نکند پوچ و بی ثمر باشد؟



اقتباس از چکامه های استاد عزیز همای

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه


ساقیا پیمانه ایرا لبریز کن


هر چه دا ری در دهان سرریز کن



ساقیامی ده که مدهوشم کند


بی خبر از حال و بیهوشم کند



ساقیا درد من را درمان نما


جرعه ای می در دل ودر جان نما



ساقیا محتاج درمان توام


در سرای دل نگهبان توام



ساقیا درمان دردم دست توست


این دل بشکسته ام درشصت توست



۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه


آدمی دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حظورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها


خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را


فراموش نکردم

خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم


حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای


خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند


و عسلهایم

صبحانه کسانی باشند


که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود


که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی


و بعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی


یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش

همین جمله


برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود


هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست


هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام


همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله


همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو


در پس پرده باران بی امان

شاد می شوم

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

قلم‌ها را شکستند،

طناب دار بستند،

زمین را گرم کُشتند،

زمان را سرد آویختند.

و آژیراک

آخرین آژیر رخوت سرمی دهد.

گویی همین فرداست

که مرگ -این آخرین ...- را مثله کردند.


و طوطی قفس می‌بوسد اینک-

زمین افسانه ایی دور است.-

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

آموزش آشپزي



فعلاً خداحافظ



ابراهيم رها / Ebrahimraha.com












قول داده بودم در اين ستون حتي اگر به اندازه يک خط بشود از حق دفاع کرد، بمانم و بنويسم اما اين اواخر ستون هايي که کامل و به زبان علمي از بيخ بريده مي شوند، تعدادشان بيشتر از آنهايي است که فرصت چاپ پيدا مي کنند. يعني آن يک سطر هم نمي ماند. نه ايرادي مي ماند و نه چاره يي. نه گلايه يي از مسوولان روزنامه- که شرايط شان را دارم هر روز مي بينم- و نه گريزي براي من که شرايطم را داريد هر روز مي بينيد.

به اسم آزادي قسم ياد کردم که حرف هايم را باور کنيد. ستون آموزش آشپزي را دوست داشتم چون شما به آن محبت داشتيد. اما به قول اثيرالدين اخسيکتي «از دست عزيزان چه بگويم گله يي نيست/ گر هم گله يي هست دگر حوصله يي نيست». از سوي ديگر هم بايد شرايط امروز مطبوعات را درک کرد. من قلباً ايمان دارم يک نشريه مفتوح اما دست به عصا بهتر است از يک نشريه بسته بندي شده اما کماندو، نبود من و ستون من هم از اين استدلال مي آيد.

دوست داشتم سبزي پلو با ماهي را تا شب عيد امسال ادامه مي دادم. به بعد از آن هم فکر کرده بودم؛ کوکوسبزي، شکر خدا که غذاهاي سبز کم نيستند اما وجود غذا براي آموزش آشپزي شرط لازم و کافي نبوده و نيست.

در اين مدت حرف هاي زيادي شنيدم. همسرم از «عزيزم اين جوري ننويس» شروع کرد و گاهي به «مگه تو زن و بچه نداري خودخواه؟» هم سرک کشيد. پسرم که همچنان شعار مي دهد «جين مارو دزديدن/ دارن باهاش پز مي دن» هم معتقد بود بهتر است اين را ننويسم و زودتر بروم منزل. پدرم از تجربياتش در انقلاب 57 گفت و خلاصه حرفش «آدم شو» بود و مادرم تاکيد داشت «به زندگيت بچسب». دوستانم هم زنگ يا اس ام اس مي زدند با اين مضامين درخشان؛ «تو ديوونه يي. اين جوري ننويس خره»، «ما کمپوت نمياريم ملاقات» و... اما سعي کردم به اين کله خري مکتوب ادامه بدهم. حالا اما ستون رسماً شده مثل قصه يکي بود، يکي نبود. شده مثل چنگال يکي در ميان. خب اين يعني ديگر نمي شود. تاکيد مي کنم و تاکيد مي کنم که شرايط مسوولان روزنامه را درک مي کنم و شرط ادب مي دانم (ادب؟ من؟،) که به جاي آنکه سرم را بيندازم پايين و بدون هيچ توضيح و اطلاعي همين طوري بروم، اين چهار خط را خدمت شما توضيح عرض کنم (ديگر حتماً مي دانيد که عرض کردن فعلي منکراتي نيست) و يک سپاسگزاري هم بزنم تنگش و بعد مرخص شوم. سپاس خداي را که لطف داشت به من تا بمانم و به قاعده اين ستون، گاهي شما را کمي بخندانم که برايم غنيمتي عزيز است. سپاس از شما که هر روز من را محبت مال(،) کرديد و ايضاً از روزنامه که ريسک حضور اين ستون را پذيرفت. تا اطلاع ثانوي بنده را دعا بفرماييد مزيد بر امتنان خواهم شد.

اولین روز دبستان بازگرد


کودکی ها شاد وخندان بازگرد



بازگرد ای خاطرات کودکی


برسوار اسب های چوبکی



خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن ماناترند


درسهای سال اول ساده بود


آب را بابا به سارا داده بود


درس پند اموز روباه وخروس


روبه مکارو دزد وچاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است



.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

موضوع انشا:علم بهتراست یا ثروت...

چون موضوع خیلی بی خودی بود من تصمیم گرفتم کمی راجب توافت های ایران وخارج و

مسایل غیره انشا بنویسم .

پدرم همیشه می گوید" این خارجی ها که الکی خارجی نشده اند، خیلی کارشان درست بوده که توی

خارج راه دادنشان" البته من هم می خواهم درسم را بخوانم پیشرفت کنم سیکلم را بگیرم بعد پلفسور

بشوم تا بتوانم به خارج بروم.

تازه دایی دختر عمه پسر همسایه مان در آمریکا زندگی می کند. او می گوید "در خارج آدم های قوی کشور

را اداره می کنند"

مثلن همین آرنولد که رعیس کالیفرنیا شده است ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند

نفر را لت وپار کرد بعد با یک خانم ... البته آن قسمت های بی تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر

زورش زیاد است ، بازو دارد این هوا.امادر ایران هر آدم لاغر مردنی را می گزارند مدیر بشود.

خارجی ها خیلی پر زور هستند وهمه شان بادی میل دنگ کار می کنند.همین برج هایی که دارند نشان

می دهد که کارگر هایشان چقدر قوی هستند وآجر را تا کجا پرت کرده اند!

ما اصلن ماهواره نداریم . اگر هم داشته باشیم(!) فقط برنامه های علمی آن را نگاه می کنیم. تازه من کانال

های ناجورش را قلف کرده ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.این آمریکایی ها بر خلاف ما آدم های

خیلی مهربانی هستند ودایم همدیگر را بقل می کنند وبوس می کنند. اما در فیلم های ایرانی حتا زن

وشوهر ها با سه متر فاصله کنار هم می نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز

به روز بالا تر بشود.


در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی شود ونخمه های علمی کشور مجبور می شوند فرار مغز ها کنند اما

در خارج کفش می شود. مثلن این بیل گیتس با اینکه اسم کوچکش نشان می دهد که از یک خانواده

کارگری بوده اما تا می فهمند که نخمه است به او خیلی بوجه می دهند واو هم برق را اختراع می کند!

پسر همسایه مان می گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود شاید ما الان مجبور بودیم شب ها توی

تاریکی تلویزیون تماشا کنیم!

من شنیده ام در خارج دموکراسی است ولی ما نداریم . اگر اینجا هم دموکراسی می شد چقدر خوب می

شد .آنوقت محمد رضا گلذار رعیس جمبور می شد و مهناز افشار هم معاون اولش می شد.شاید آمیتا

پاچان وشاهرخ خان را هم دعوت می کردیم تا وزیر بشوند.خیلی خوب می شد . ولی سد افصوث و دریق!

از جمبه فرهنگی ما ایرانی ها خیلی بی جمبه هستیم.ما خیلی تمبل وتن پرپر هستیم و حتی هفته ای

یک روز را هم کلاً تعطیل کرده ایم .شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه مان شنیدم که در

خارج جمعه ها تعطیل نیست! وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخداردونسک شوم.اما حرف های پسر

همسایه مان از بی بی سی هم مهتبر تر است.

ما ایرانی ها ضاتن آی کیون پایینی داریم .مثلن پدرم همیشه به من می گوید تو به خر گفته ای زکی.

ولی خارجی ها تیز هوشان هستند .پسر همسایه مان می گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت

کنند، حتا بچه کوچولو ها هم انگلیسی بلدند.ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می روند و آخرش

هم بلد نیستند یک جمله ساده مثل I lav usa بنویسند . واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

یکشنبه




امروز روز بسیار غریبی است

دیشب خیلی با خودم فکر کردم

من به دلیل شرایطی در زندگی

حتما باید خودم همه مشکلات

زندگی را تجربه کنم

و متاسفانه کسی نیست که

به من میگفت این کار من اشتباه بود

نباید آزموده را دوباره آزمود

وقتی که یک بار یک اشتباه میکنی

وقتی که نسبت به یک نفر یک بار شناخت پیدا میکنی

دیگه نباید دوباره همان اشتباه را تکرار کنی

چون تجربه های قبلی نشان داده که دیگر آن شخص قابل اعتماد نیست

ولی . . .


۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

چرا نمی‌دوی؟؟؟








جنگ بر علیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود، فقط نیروی شما را به هدر می‌دهد



یک داستان چینی بسیار کوتاه،


این موضوع را به تصویر می‌کشد


ناگهان در میان دشتی، باران گرفت.
مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند،
به جز مردی که همان طور آرام به راه‌خود ادامه می‌داد.
کسی پرسید: چرا نمی‌دوی؟
...مرد پاسخ داد: چون جلو من هم باران می‌بارد!


نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن ...


.

دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ






دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان




.
[quote=sajjad.m;2050660] چشمهای تو گلهای یادند
در زمستان خاموش بیداد
وه چه تاریک و افسانه زادند
خون نیلوفران بهارند
با رگ شاخساران بی برگ
چشمه سارند و ایینه وارند
آن شکوه گریزان اندوه
ای دو چشم هراسان شمایید
در زمستان خاموش بیداد
یاد را برترین پادشایید



تفسیر آواتار hrkb2000

درود گرامی

در اندیشه ، باید جست آن کس را که به ما وعده آرام بودن میدهد
در خیال خویش باید دید ؛ آن انسان را که طراوت و شادمانی
در نگاه او معنا خواهد گشت
در سرور داشتن ؛ باید خواست آن جادوگری را که سحرش دل رمیده ما را
اسیر خواهد کرد .
این تویی که از پس دنیای مکررت ،
به تکاپو افتاده ای
هنوز باورت نیست که باید عبور ها را از برای قدم های او بگشایی
تا ؛ آن انسان که در خارج از حصاری که ساخته ای اینچنین غوغا میکند
به بزم تنهایی تو آید و آنگاه که به خلوت تو گام نهد
چه شوری میبخشد دنیای تو را
تو را خواهم دید ، که در شک گرفتاری
و در خواستن اسیر
و در نداشتن مضطرب
موفق باشید

س.م.چتر به دست [/quote]

برادرم آقا سجاد


چیزی که برای من مهم بود دقیقا

شک و ترس و اضطراب بود

ولی چه سخت است

گذشتن از این ترس

چه سخت است اطمینان کردن

چه سخت است به کسی که امتحان خود را پس داده بود

دوباره اطمینان کرد

و حال باید طعم شکست را تجربه کرد

برای بدست آوردن یک تجربه زمان و سختی و صبر لازم است

ولی آزمده را آزمودن خطاس

که من خطا کردم
با سلام


با تمام خستگی که در وجودم دارم

هنوز هم امید دارم

دوست دارم بنویسم

سعی میکنم هر روز در این روزنوشت

مطالبی از اتفاقات گذشته و امروزم را قرار بدم

شاید....