۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

مهمان هاي ناخوانده

هر کي نخوره خره!

ابراهيم رها / Ebrahimraha.com

در شبي سرد و زمستاني در حالي که باران شديدي مي باريد خاله پيرزن نشسته بود پاي تلويزيون و داشت يک فيلمي را که در آن يک عده انسان به شدت غيور و سفت(،) وارد يک خوابگاهي مي شدند تماشا مي کرد.

در آنجا مي ديد که عده يي جهت تعليم و تربيت بهينه تعدادي محصل دانشگاه از ابزار پيشرفته و نوع امروزي ترکه آلبالو استفاده مي کردند و در نهايت فيلم نشان مي داد انصافاً چوب هميشه تره/ هر کي نخوره خره، و چنان اين اقدام مفيد و انساني سريعاً جواب مي داد که مي شد آثار تربيت شدن اين افراد را به وضوح در نواحي مختلف بدن تماشا کرد،

در همين حين يکي به خاله پيرزن تلفن کرد. او گفت؛ الان دارم فلان فيلم را مي بينم، بعداً زنگ بزن. کسي هم که پشت خط بود گفت؛ اي شيطون يوتل ست مي گيري؟ و خاله پيرزن گوشي را گذاشت. بلافاصله صداي در به گوش رسيد. سعيدي از مسوولان سپاه پشت در بود. آمد داخل و گفت؛ «دشمن از راه دموکراسي مي خواست به اهدافش برسد.»

خاله پيرزن هم گفت؛ البته کور خوانده بودند و شما عزيزان از طريق زدن فک دموکراسي راه رسيدن به اهداف شان را کاملاً مسدود کرديد. ننه جان هر چه بلا و مصيبت است از دست اين دموکراسي است و شکر خدا که شما ديگر چيزي براي اين مقوله قبيحه باقي نگذاشته ايد و عنقريب است که باقي مانده آن را هم ريشه کن کنيد. سعيدي ننه جان، تو و دوستانت اگر همين صورت ظاهر اين عمل ناشايست و بي ناموسي را هم بالکل از بيخ ببريد ديگر همه چيز رو به راه مي شود.

همين طور که خاله پيرزن راهکارهاي ريشه کن کردن دموکراسي را به سعيدي ياد مي داد صداي در در فضاي خانه کوچک پيچيد و وقتي خاله پيرزن پرسيد کيه؟ جواب شنيد؛ من مهدي کروبي هستم. خاله پيرزن در را که باز کرد گفت؛ ننه جان حال علي تان بهتر شد؟ کبودي ها رفت؟ حالا چه خبر؟ کروبي هم گفت؛ من دو تا درخواست داشتم.

اول اينکه يک ميدان در شهر را به ما بدهند تجمع کنيم. امنيت راهپيمايي هم با خودمان تا معلوم شود چقدر مردم مي آيند. عرض دوم ام هم اين است که اگر امکان دارد رفراندوم برگزار کنيد.

خاله پيرزن چشم هايش را جمع کرد تا با دقت بيشتري به چهره کروبي نگاه کند. بعد پرسيد؛ ننه جان شما مثل اينکه در وقايع پس از انتخابات و بعد از خوردن گاز اشک آور و باتوم خيلي بهت خوش گذشته، يعني تا علي تان را به کشتن ندهي ول کن نيستي نه؟ خوبي ننه کلاً؟، باشه ننه من الان زنگ مي زنم ميگم. فکر کنم تا فردا بعدازظهر رفراندوم برگزار کنن، برو يه گوشه بشين خشک شي فعلاً،

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

ابراهيم رها / Ebrahimraha.com





آخرين سنگر سکوته



خاله پيرزن در خانه کوچکش نشسته بود و خيره به باران نگاه مي کرد. صداي آوازي از بيرون به گوشش رسيد. داشت گوش مي داد که يکي در زد. خاله پيرزن طبق معمول سنواتي پرسيد؛ کيه؟ و جواب شنيد؛ احمد احمدي هستم رئيس سازمان تدوين کتب دانشگاهي. خواستم بگويم ما از کتب علوم انساني در مقابل انحرافات مراقبت مي کنيم. خاله پيرزن گفت؛ خيلي کار خوبي مي کنين ننه. اين انحراف علوم انساني بود که سعيد حجاريان رو به اون روز انداخت، البته سعيد عسگر هم يک مقدار نقش داشت اما اساساً اين علوم انساني خيلي چيز بي ناموسيه. به نظر من شما بايد با دو چيز براي جلوگيري از انحرافات مقابله کنيد؛ يکي زنان خياباني، دومي هم علوم انساني. مي بيني که خاک بر سرها هم قافيه هم هستن، مرده شور ترکيبشون رو ببرن. ننه به نظر من بدين خانم آقاي الهام يه چند تا کتاب بنويسه. دانشگاه ها هم همونا رو درس بدن انصافاً خيلي هم از ماکس وبر بهتره.

در همين اثني در زده شد و يکي آمد تو. به محض ورود گفت؛ «قدرت خريد مردم خيلي بالا رفته. آزادي مطبوعات در حد بسيار بالاست. امريکا بعد از حمله به افغانستان سراغ هند و چين مي رود و...» خاله پيرزن گفت؛ ننه جان شما از طنزنويس هاي کشوري؟ فرد مورد نظر جواب داد؛ نخير من رئيس دولت هستم. خاله پيرزن گفت؛ ننه خدا خيرت بده لطف مي کني به من بگي اين چيزهايي که مي گفتي واسه قدرت خريد و آزادي مطبوعات و... مال کدوم کشور بود، منم تذکره بگيرم برم اونجا يه نفسي بکشم ننه. جواب شنيد که مال همين جاست. بعد خاله پيرزن ادامه داد؛ ننه جان ياس نو و کلمه سبز و صداي عدالت و سرمايه و... رو که بستين آزادي مطبوعات انصافاً به حد بالايي رسيد. اگه لطف کنين همين اعتماد رو هم بسته بندي کنين ديگه آزادي مطبوعات تکميل ميشه. خدا خيرتون بده که واسه اين کار محمدعلي توقيف رو گذاشتين همين طور راه که ميره ازش آزادي مطبوعات مي ريزه.

بعد دوباره يکي در زد و آمد تو. حدادعادل بود. گفت در فارس ماشين من را به جاي ماشين موادفروش ها گرفتند و تيراندازي هم کردند. خاله پيرزن گفت؛ خب ننه بس که لاغري اشتباه پيش مياد ديگه. يه کمي بيشتر غذا بخور جون بگيري ديگه از اين اشتباه ها پيش نياد.

بعدالتحرير؛ مخاطبان قشنگ همين طور که ستون مهمان هاي ناخوانده را مي خوانيد بدانيد و آگاه باشيد که جديدترين کتاب من با نام چسب زخم منتشر شده و اينجا خواستم بگويم که نگوييد نگفت. هرچند خيلي آب رفته اما کار بدي از آب درنيامده.

نکته ديگر هم اينکه مي خواستم درخواست کنم در صورت امکان وحيد پوراستاد را آزاد کنند. اگر بشود تا همين امروز بعدازظهر ولش کنند که ديگر خيلي بهتر است و ممنون دوستان مي شوم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

تمام من ، تمام شب در انتظار یک صداست

صدای من سکوت تو، و این صدا چه آشناست

تمام شب به انتظار ، فقط نگاه می‌کنم

تن به شب تنیده‌ام ، اگرچه از شما جداست

راز تو ... رد پای تو ، به روی لحظه لحظه‌ام

منم و یک نگاهِ تر، و راز تو که برمَلاست

شب و هبوط روشنی درون خواب‌های من

من و دو چشم بسته‌ای که رو به سیمای شماست

شبی پر از تلاطمِ بغض نشسته در گلو

شبی که تازیانه‌اش ، پاسخ عاشقانه‌هاست...

به کنج شب خزیده‌ام، به زیر دفتر سکوت

به عمق تیره تنم، سکوت رمز انزواست

شب و نگاه آینه درون چشم‌های من

دوباره من ، دوباره شب ، و این ... تمام ماجراست.


۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

کجایی ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد، من رفتم
بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی
ز من دل‌خسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی
مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری
مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند
بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان
دو لب خشک و دو دیده تر، شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره
نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

مرا گویی که ای عاشق، نِه ای وصل مرا لایق
تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

همی گفتم که ناگاهی، بمیرم در غم عشقت
نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:
کجایی ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

فخرالدین عراقی