۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

روزنوشت

دیشب پیش دوستای خوبم بودم

بعد از مدتی که با همدیگر بودیم

هر کس به سویی رفت

و من ماندم و تنهاییم

نمی دانستم کجا بروم

تو همین فکر بودم که

دیدم رسیدم جلو درب خانه

با بی میلی تمام کنترل را در اوردم و درب را باز کردم و رفتم در طبقه زیرین پارکینگ

اصلا حوصله نداشتم از ماشین پیاده بشم

نمی دانستم که چیکار کنم

بالاخره رفتم تو انباری

یکسری زدم به شیشه های قشنگی که داشتم

یک ذره جعبه های خالی را نگاه کردم

و درب انباری را بستم و رفتم طبقه بالا

وقتی میخواستم وارد خانه بشم

همش دعا میکردم همان اتفاقی که خیلی لحظه شماری میکردم افتاده باشد

تا خیالم راحت بشه ولی خودم هم می دانستم که اینطور نبود و همان هم بود

در خانه به چی فکر میکردم بماند

ولی اصلا خوب نبود


.....

هیچ نظری موجود نیست: