۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

شنيدم که می آيد از سمت باران


چه ميشد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی ، بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنيدم که می آيد از سمت باران

بهاری که اميدوارم تو باشی

فقط يک هوس دارم، اينکه هميشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

کمی کودکانه است، اما نمی شد

که اسب تو باشم ، سوارم تو باشی؟

صدا کن که در حجم اين بی کسی ها

کنار تو باشم، کنارم تو باشی

تو باشی و بعد از تو دنيا نباشد

تو باشی و ليل و نهارم تو باشی

خدا خواست چشمم به راه تو باشد

که مهتاب شبهای تارم تو باشی

به پايان شعرم رسيدم ، الهی

که پايان اين انتظارم تو باشی

هیچ نظری موجود نیست: