۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

از زندگی کردن، عمل کردن و احساس کردن برای آنکه به این یکی حق بدهم و به آن یکی ندهم خسته شده ام. از اینکه مطابق تصویری که دیگران از خودم به خودم می دهند زندگی کنم، خسته شده ام.
از یک جایی آدم دست و پا زدن را رها می کند. 
از یک جایی فقط تماشا می کند
غرق شدن خویش را ... 
خیره می ماند ... 
ساکت می نشیند و باز تماشا می کند ...
که چطور می گذرد و می گذرند ...
 از یک جایی به بعد حرف نمی زند ... 
گوش نمی کند ... تماشا هم نمی کند حتی! ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

به یک «اتفاق خوب» برای افتادن نیازمندیم
مادربزرگم داشت نماز میخوند کانال رو فارسی وان بود.
کانال رو بردم رو بی بی سی ببینم چه خبر.
دیدم با صدای بلند میگه الله اکبر . الله اکبر.
رفتم داروخانه میگم آقا چسب زخم میدی؟ میگه :نداریم.
میگم پس این چسب زخما چیه گذاشتی اینجا ؟
میگه : اینا برا ی باقی پوله . . .
… خداحافظی که کاری ندارد.
کافی ست من را به خدا بسپاری و برایم آینده ای درخشان آرزو کنی.
حالا خدا از پس من و من از پس آینده بر نیامدم، تو خودت را نگران نکن…
 از من به تو نصیحت... سنگ باش!!
(خودم خطاب به خودم)
قرارهای ناتمام
اشتیاق باکره ای ست
بی پایان


در غوغای سطرها
هر نیمه شب
می گردد
برمدار گریه ها
اندوه گره خورده 
به چاک پیراهنم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

وقتی میخواید یه حقیقتی رو به آدم بگید، 
انقد تلخ و گند بیانش نکنید، به حد کافی حقیقت تلخ هست!